جعفر شهرى باف
342
طهران قديم ( فارسى )
دست من رسيد خدا پنج هزار قضا و بلا از خود و خانوادهات دور كند با زبانى كه بلند بگه آمين . مردم : آمين ! « آقام على عوضت بده . باب الحوايج درد تو دوا كنه ، برو جوون شش گوشه قبر على اكبر و بغل بگيرى . برادر ! تن بيمار نشى . كيسه بيمار نشى . اى خدا ! همچه كه به من كور و عاجز كمك مىكنن ، اين دنيا و اون دنيا كمكشون بكن . برو امام رضا عوضت بده ، داغتو نبينم جوون . خير از عمر و عاقبتت ببينى پسر . بار سفر مكه تو ببندن پدر . با عزت بزرگ بشى كوچولو . زير علم سبز پيغمبر برادر ! نداشتى بدى ، خدا بهت بده . محتاج نامرد و نو دولت و نوكيسه نشى آقا . خجالت اهل و عيال نبينى پدر ! روزى ما آنچه قسمت بود رسيد ، خدا به همهشون بركت بده ! الهى درد دردمندان دوا . آمين ! حاجت حاجتمندان روا . آمين ! قرض قرضمندان ادا . آمين ! درد همه بيماران دوا . آمين ! سفر مسافرين بىخطر آمين ! بالنبىّ و آله ، دستتو بكش به چهرهات . . . در اين موقع هم بود كه صداى سوت ماشين دودى بلند شده يك مرتبه معركه بهم مىخورد و مردم به پشت درها هجوم آورده از سر و كول هم و نردههايى كه جلو درها جهت حفاظت از خطرات جهش و پرش مردم كار گذاشته شده بود بالا رفته و فرياد و فغان مىكردند و پشت دريها به لگد كوفتن به در و دورتريها به نعره و فرياد « واكن واكن » برمىخاستند تا درها باز شده ، بر روى هم ريخته يكديگر را لگدمال كرده خود را به واگنها و روى صندليها ، كه به خاطر همان نشستن به روى صندلىهايش هم بود كه چنان بيقرارى مىكردند برسانند ، و در اين احوال هم بود كه هر بار عدهاى زن و بچه و عليل و ناتوان زير دست و پا رفته لگدمال مىشدند ، در حالى كه غالبا هنوز مقدارى واگن خالى در عقب و جلو باقى مانده بود كه از عجله به آنها توجه نشده بود . بهر تقدير ، همين مرشد كه در دعاهايش هميشه مىگفت : « خدا به درد بىدرمان گرفتارت نكنه » خود در آخر گرفتار درد بىدرمان عاشقى گرديده دلش در گرو مهر جوانى به نام « حسين گدا » رفت كه در اول خود و بعد از آن اندوختهاش در اختيار وى قرار گرفت و آخر هم كه دختر تخم حرامى كه جوانك هم از قبول